مدت ها بود که ما به خونه جدیدمون اومده بودیم اما دیگه با اون پسر هیچ برخوردی نداشتم.تا تابستون رسید و مدارس تعطیل شد.اون سال مادربزرگم اینا رفته بودم مکه و ما هم تو اون مدت رفتیم و خونه اونا زندگی کردیم تا اونا برگردن.وقتی اومدن ماهم برگشتیم خونه خودمون . تو دورانی که ما نبودیم من متوجه شدم که بچه های ساختمونمون با هم دوست شده بودن و بعدازظهر ها باهم میرفتن توی پارکینگ بازی.یه روز صداشون از توی پارکینگ میومد و من تو فکر این بودم که کاشکی میشد منم برم و باهاشون بازی کنم. تو همین موقع زنگ در خونمون رو زدن.مامانم در و باز کرد .من پست در قایم شده بودم و میشنیدم که چی میگن.همون پسر همسایمون بود،اومده بود سراغ من تا برم و باهاشون بازی کنم.تو اون موقع انگار دنیا رو به من داده بودن.منم سریع آماده شدم تا برم پیششون.وقتی رفتم دیدم علاوه بر اون و خواهرش یه پسر دیگه هم بود که بعداً فهمیدم من و اون پسره که اومده بود سراغم هم سن بودیم (هر دو متولد مهر ماه)و اون پسر دیگریه یکسال از ما کوچیکتر بود و خواهرش هم که دو سال بزرگتر بود.قرذ. های ما از اون روز شروع شد.هرروز صبح ها ساعت ۱۰ و بعد از ظهر ها ساعت ۴قرارمون بود که بریم پارکینگ و باهم بازی کنیم.و کم کم این قرار ها باعث وابستگی هرچه بیشتر من به اون شد . تا جایی که اگه یکروز اونا نمیومدن سراغ من ،من میرفتم سراغشون تو این مابین مامان هامون هم باهم آشنا شدن و دیگه اگه ماهم نمیرفتیم پارکینگ ،تو مهمونی های بعداز ظهری مامانامون همدیگه رو میدیدیم و میرفتیم تو اتاق خوابامون و با هم بازی میکردیم.همون موقع ها من فهمیدم که چقدر به رنگ سبز یشمی علاقه دارم و بعد از چندسال تازه متوجه شدم که علت علاقم، از رنگ چشم های اون نشأت میگیره. من الان هنوزم که
برچسب:
نویسنده: پرهام موسویپور
تاريخ: شنبه
26 فروردين
1402 ساعت: 14:33